تبليغاتX
بی نشانه

عزیزان گرامی سلام

دوستی می گفت نمی شود شاعر به شعرش سنجاق بشود و برای شعرش توضیح بنویسد .راست هم می گفت ولی این یکی را مجبورم .

اخوان بزرگ در کتاب گرانقدر (آخر شاهنامه) دو شعر دارد بسیار دلنشین .((قولی در ابوعطا)) و ((قولی در سه گاه))

در این دو شعر زیبا گوشه هایی از  ابوعطا و سه گاه را توانمندانه بال پرواز شعر داده است .

چند شب پیش جایتان خالی ، خلوتی میسر شد باز با این دو شعر زیبا و به تأسی از آن کار ارجمند ، به فکرم رسید هفت دستگاه اصلی موسیقی ایرانی را و پنج دستگاه دیگر را موضوع شعر قرار دهم و خوب می دانم من پر و بال شکسته که پرواز یادم رفته است و کنج تنهایی اسیر، آنها را هم به بند می کشم نه پرِ پرواز. و برای اولین کار (همایون) را انتخاب کرده ام . چرایش را هم نمی دانم.

(( همایون ))

 

در آمد

 

بخواب آرام عزیزک! وقت خواب است

به خواب خوش درختِ آرزو گل می دهد اینجا ولی، نقشی بر آب است

مگو روز است و خورشید دلافروز است و بیرون از حصار تنگ ما نو، روز دیگر

شب ما را کجا خوی شتاب است؟

 

چکاوک

 

سبکسر مرغکی، نامش چکاوک

دلانگیزانه آوازش، پراکند

مخوان ! گفتم مخوان، پنهان بمان دور از نگاه و تیرِ صیّاد

تحمل می کنی رنج قفس؟ ای داد و بیداد

دریغا بی جهت افتاده در بند

 

لیلی و مجنون

 

در این آشفته بازارِ ریاکاران ِ مکـّـار...

خریداری ندارد روی لیلی

گریبان گیرِ مجنونِ دل افکار...

غمِ یکسان شب و روزاست و تکرار.

ندارد سوی لیلی هیچ میلی

 

شوشتری

 

همان بهتر که رفت از خاطر و دیگر فراموش

قدیمی قصّه ها را پنبه در گوش

گناه دیگری را دیگری باید مکافات

عجب دیدی؟ عجایب را مدّران پرده روپوش

 

 

طرز

 

دلِ آشفته آسایش ندارد

تلاطم دیده، طوفان دیده گنجایش ندارد

دلا آسوده سنگین، دیده بر هم دار و بر خواب

کتاب بسته، سطری جای افزایش ندارد

 

نی داود

 

نوای ناله ی جان سوز نی، می گوید از درد

قدیمی زخم دل را تازه، تَر کرد

دلم آشفت و آشوبی به پا شد

ز جا خیزم به باداباد و پیشآمد، به آوردِ ره آورد

 

بیداد

 

ز بیداد آمدم اینک به فریاد

دلم با خاطراتی روز و شب خوش بود و ایّامش ز خاطر برد و از یاد

امان ای داد امان ای داد امان ای داد و بیداد

 

راجع

 

بخواب آرامِ جان! آشفته خوابی بود و کابوس

پشیمان را چه سود از ذکر افسوس

 

راز و نیاز

 

بیا راز و نیازی با هم اینک

فراهم شد اگر، سوز و گدازی باهم اینک

به دور از چشم ناپاکان، مدد از آبِ آتشناکِ انگور

تو در چشم ِترِ پیرانه سر، شرم و حیا دور...

نگاهم می کنی با گوشه ی چشمانِ مایل

فراموشم شود، غم بوده در دل .

چه بهتر، می شود در پرده رازی با هم اینک

 

راز و نیاز نوعی دیگر

 

اگر با ما یکی درد آشنا بودی چه بودی

موافق همره بی مدّعا بودی چه بودی

بماند رازِ پنهان همچنان در سینه تا او...

نگوید نیمه ی از ما جدا، بودی چه بودی

 

شوشتری نوع دیگر

 

ز شش در، خوب تر آوازِ محزون می شکافد سینه ی دشت

نهیفی سایه وار از کوچه برگشت

که می ترسد مبادا قصه تکرار

به زیر بار بیش از این یقین خم گشت و بشکست

 

بختیاری

 

چه خوش یک شب اگر بختم شود یار

بخواب آید مگر دیرینه دلدار

خروسِ منتظر را پرده ی شب، تا ابد مانا بماند در قفس بیهوده بیدار

فروزان مشعلِ عالم همانجا پشت دیوار

نتابد خیره سر مهتاب و گنجم را پدیدار

نبیند روی ماهش را خریدار

نمی خواهم به خوابم پا نهد هر دزد و طرّار

من و تنهای او دور از نگاه و چشم اغیار

هزاران گفتنی دارم که خواهم وقت بسیار

تو ای همدرد من تیر نگاهت را بگیر از چشم بیمار

 

موالف

 

موالف گوشه ای مأنوس ما نیست

که چشم تر، نمک سود است و بی خواب

درخت آرزو ها ریشه کن شد

کویرِ حسرتم لب تشنه بی آب...

شبم، تاریک و بی مهتاب حتی کرم شبتاب

اردکان 6/8/88

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:24 |
گم کرده راهم در کویر خشک ِ تبعید
بر سایه ها حتّی اگر همسایه ؛ تردید
اینجا هوا سنگین ، غبارآلود و ناپاک...
چشم تماشا را هزاران پرده بر دید
آن سو ترک سر سبز سروی سایه افکند
نیلوفری نازک به آب برکه خندید
دل غرق شادی شد: (چه خوش ترکیب و رعنا
بر استوار قامتش ، گل کرد و پیچید)
گفتم دلک! نقش فریبای سراب است
آنجا چو اینجا مرگ و نابودیّ و تهدید
دل همچنان غرق تماشا زیر لب گفت
دیر است،اگر ماندی مگو باز از چه تمدید
گفتم ببین مرز است و پرچین! پا نشاید
بر خاطیان تندی کند شاید نبخشید
از تنگ جای سینه بیرون رفت و آشفت
دلداده از دیوانگی آیا هراسید؟
بر بی ثمر بیهوده خون دل چکاندم
بی بار و بر را بی جهت، چشمان ِ امّید
دل رفت و چشمان من ِ بی دل به سویش
در خون ِ خود غلطید و جایش لاله رویید
گفتم مبادا چشم ناپاکی ببیند
با دست لرزان (بی نشان) از ساقه اش چید
اردکان 16/7/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 9:44 |
ای رفیقان نیمه شب دست دعا بالا کنید
بی هیاهو ، تا مگر چشمی به ما، غوغا کنید
عاشقی از جمع ما خونین دلان دارد هوس
وای اگر تنها رود، هنگامه ای بر پا کنید
گرچه معشوقش در ِ پنهان برویش بر گشود
پیش ِ چشم ما رقیبان! پیش ِ پا دریا کنید
یا مبر او را اگر بردی ببین اینجا چه شد
بندیان! زنجیر جنبان هر کجا نجوا کنید
می برد ایمان ما گوید چرا کافر شدند!
آتش خشمش فروزان می شود، پروا کنید
این رجز خوانی ز ما بسیار پیش از این شنید
او اگر دلگیر شد، این ها همه حاشا کنید
(بی نشان)با چشم گریان گفت و گم شد گوشه ای
ای رفیقان نیمه شب دست دعا بالا کنید
اردکان 14/7/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 16:22 |
ای رفیقان زیر پاهاتان نگاه
بر زمین این دایه ی پستان سیاه
گر شما را الفتی ، بی زار ازو
بر شما فرخنده ، گشتم خوار ازو
خاک ! ننگت باد و بادا تیره گون
زیر پا مانی لگد مال و زبون
حیف ازآن مهمان که پایش بر تو باز
آسمان ، هفت آسمان را چاره ساز
صد ، دو صد لعنت تو را ای تیره بخت
بعد ازآن مهمان کشی ، داری تو تخت ؟
آتش سوزان به جانت تا ابد
تا ابد سرگشته مانی بی مسد
او ترا مهمان که حالت به کند
هرزه از جانت زداید له کند
بر تو بذر مهربانی ، تا بهار
خوشه ها سنبل بروید هر کنار
باغبان ِ مهربان را خون جگر ؟!
ماه تابان را به چاه ای خیره سر
ای رفیقان از چه این شب های قدر
پرده ای بر پیروان ، زان ماه بدر
ای رفیقان ، آن نگاه انتظار
اشک چشمان ِ یتیمانم قرار ...
می برد از دل چه بی تاب آمدم
تشنه لب بر باده ی ناب آمدم
مقتدا  رنگین کند سجّاده را !
وای ما ، ای وای ما ، ای وای ما
وای ما کز کوته ای بی راهه را
همچنان سر در گریبان چاره را
ای رفیقان توشه سازم بر سفر
این ، علی را آن ؛ ازو باید حذر
بی نشانم دست ما گیرد کسی
من ازین بسیار ها دیدم بسی
اردکان بیستم رمضان 87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 14:8 |
آنکه روزی رفت و ارزان ام زدست
اینک آمد روبرو ، شوریده مست
گفتمش باز آمدی بی گاه و دیر ...
عکسم آنجا گوشه ی چشمش نشست
گفتمش از چشمت افتادم چه زود
لب گشود اما نه چیزی گفت و بست
ملتهب مرغ دلم بی تاب او
دانه از دامش ، تمنّای دل است
بی نوا دل می طپید و غرق خون
وای اگر از شکوه ها رنجید و خست
نازک دستش به در ، دل التماس
بشکند دستی که جامم را شکست
لحظه ای بود و خیالی خوش چو خواب
خواب خوش این بود اگر ، بهتر که جست
او اگر روزی به خاکم پا کشید
لاله جام تازه می گیرد به دست
(بی نشان) با این خیال خوش به خواب
منتظر تا روز موعودش ، به شصت
اردکان 2/4/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 14:37 |