تبليغاتX
بی نشانه

دیدی چه شد فرجام ما پایان بی انجام ما

جامی بزن بر جام ما تا بر دَرَد شرم و حیا
اینک تهی دست آمدم پرکن که سر مست آمدم
بالا نشین! پست آمدم درمانده ای بی مدعا
پیرانه سر بی تاج اگر سرمایه ام تاراج اگر
چون تخته بر امواج اگر، ما را تو بودی ناخدا
این درس و این مشق و کتاب آن داده های بی حساب
چون شد ،چرا ناگه سراب؟ گفتم کلامی نا بجا؟
گفتی به باغت می برم تا دشت و راغت می برم
با چلچراغت می برم ، تاریک شد ، کو آشنا؟
بازم فریبت آرزو، در جستجویت کو به کو
دوری مجو چیزی بگو حتّی درشت و ناسزا
شب می رسد کو بی نشان ، پنهان مشو ای بد گمان
بازت به چنگ آرد بدان یکبار دیگر ماجرا
اردکان 27/9/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 23:9 |
تا نام علی ورد زبان، یاد علی مونس جان شد
شوریده دل آمد به تماشا ، به قفس ؛ جامه دران شد
گفتم نکند تاب و تحمل نتواند، به درآید
بی خود شود از خویش و دچار آمده بر وهم و گمان شد
یک جرعه ازین باده به میخانه نشینان ِ شب و روز ...
آن می کند،این تازه جوان را چه کند ، دل، نگران شد
آن گوهر سنگین که گران آمده بر کوه توانمند
چون می کشد این پیکر لاغر که خمیده است و کمان شد
عشق آمد و جوشد و خروشید: مگو هیچ مگو هیچ
این راهِ سعادت، به محبّان علی امن و امان شد
ای وای برآنان که به هنگامه رسیدند و شنیدند
آن مجلس تکلیف و ولایت که به کوران و کران شد
آن دست فراز آمده با مشعل تابنده فرا راه
آن روز به آنان و فروزنده به هر عصر و زمان شد
(بی نام و نشان) از سخن عشق به رقص آمد و با خویش:
ای جان! زچه ترسم که مرا عاقبت کار چنان شد
اردکان عید غدیر 1388
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 11:16 |

چندی پیش دوستی گرامی شعر زیر را برایم خواند و گفت این شعر را با عنوان (شمس الدین عراقی سروده زیبایی دارد) در وبلاگی خوانده است . برایش توضیح دادم که این شعر بسیار ارزشمند از من نیست . از سر کنجکاوی در (گوگل) جستجو کردم و با کمال تعجب دیدم نه تنها در آن وبلاگ بلکه در چند جای دیگر هم با همان عنوان آن شعر را گذاشته اند .

دوستان گرامی

این سروده ی گرانسنگ از اشعار (شیخ بهایی) است . نه من حقیر . موضوع برایم خیلی جالب شد که چرا این اشتباه پیش آمده است باز هم جستجو کردم . بنده ی کمترین مدتها است برخی از سروده هایم را در سایت (محترم شعر نو) می گذارم . ماه رمضان سال قبل هم هر شب یک شعر در آن سایت گرامی گذاشته بودم . آنجا رسم است که بعضی وقتا در قسمت نظرها دوستان دیگر بداهه و یا شعری دیگر از دیگر شعرا به یکدیگر هدیه می دهند و البته چقدر خوب است اگر شعر از دیگری است نام شاعر را هم بنویسند . بگذریم پای یکی از شعر های رمضان دوستی این شعر شیخ بهایی را گذاشته بود و از آنجاییکه سایت شعر نو یکی از سایت های پر بازدید است این اشتباه ناشی شده بود پس همینجا عرض می کنم من نو آموز کجا و آن شعر گرانبها کجا و از ساحت حضرت شیخ بهایی هم به سهم خودم پوزش می خواهم گرچه بی تقصیرم . حالا آن شعر را بخوانید:  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 15:6 |
آشیان گم کرده مرغی در شب تاریک و تار
گوشه ی چشمی فریبش داد و بردش زین دیار
بال پروازش ز زخم کین زمانی پیش ازین
بسته شد کو دست تیماری که باز آید به کار
او که روزی شهسواران را همای و آرزو
آرزومند نگاه مشتری ؛ ای روزگار
آن نگین پاک و روشن، لایق انگشتری
همچو سنگی گوشه ای افتاده بر خاک و غبار
دل شکست و دل برید از ما که اینش حال و روز
باز اگر آمد نمی پرسم چه شد چون شد دچار
گرچه دورانش به پیشانی نشان خود نشاند
پیش چشم عاشقش، باز او همان دیرینه یار
کی به خویش آیی، ببین چشم انتظارت بر در است
(بی نشان) بر عهد و پیمان، بر سر قول و قرار
 اردکان 11/9/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 15:57 |

عزیزان گرامی سلام

دوستی می گفت نمی شود شاعر به شعرش سنجاق بشود و برای شعرش توضیح بنویسد .راست هم می گفت ولی این یکی را مجبورم .

اخوان بزرگ در کتاب گرانقدر (آخر شاهنامه) دو شعر دارد بسیار دلنشین .((قولی در ابوعطا)) و ((قولی در سه گاه))

در این دو شعر زیبا گوشه هایی از  ابوعطا و سه گاه را توانمندانه بال پرواز شعر داده است .

چند شب پیش جایتان خالی ، خلوتی میسر شد باز با این دو شعر زیبا و به تأسی از آن کار ارجمند ، به فکرم رسید هفت دستگاه اصلی موسیقی ایرانی را و پنج دستگاه دیگر را موضوع شعر قرار دهم و خوب می دانم من پر و بال شکسته که پرواز یادم رفته است و کنج تنهایی اسیر، آنها را هم به بند می کشم نه پرِ پرواز. و برای اولین کار (همایون) را انتخاب کرده ام . چرایش را هم نمی دانم.

(( همایون ))

 

در آمد

 

بخواب آرام عزیزک! وقت خواب است

به خواب خوش درختِ آرزو گل می دهد اینجا ولی، نقشی بر آب است

مگو روز است و خورشید دلافروز است و بیرون از حصار تنگ ما نو، روز دیگر

شب ما را کجا خوی شتاب است؟

 

چکاوک

 

سبکسر مرغکی، نامش چکاوک

دلانگیزانه آوازش، پراکند

مخوان ! گفتم مخوان، پنهان بمان دور از نگاه و تیرِ صیّاد

تحمل می کنی رنج قفس؟ ای داد و بیداد

دریغا بی جهت افتاده در بند

 

لیلی و مجنون

 

در این آشفته بازارِ ریاکاران ِ مکـّـار...

خریداری ندارد روی لیلی

گریبان گیرِ مجنونِ دل افکار...

غمِ یکسان شب و روزاست و تکرار.

ندارد سوی لیلی هیچ میلی

 

شوشتری

 

همان بهتر که رفت از خاطر و دیگر فراموش

قدیمی قصّه ها را پنبه در گوش

گناه دیگری را دیگری باید مکافات

عجب دیدی؟ عجایب را مدّران پرده روپوش

 

 

طرز

 

دلِ آشفته آسایش ندارد

تلاطم دیده، طوفان دیده گنجایش ندارد

دلا آسوده سنگین، دیده بر هم دار و بر خواب

کتاب بسته، سطری جای افزایش ندارد

 

نی داود

 

نوای ناله ی جان سوز نی، می گوید از درد

قدیمی زخم دل را تازه، تَر کرد

دلم آشفت و آشوبی به پا شد

ز جا خیزم به باداباد و پیشآمد، به آوردِ ره آورد

 

بیداد

 

ز بیداد آمدم اینک به فریاد

دلم با خاطراتی روز و شب خوش بود و ایّامش ز خاطر برد و از یاد

امان ای داد امان ای داد امان ای داد و بیداد

 

راجع

 

بخواب آرامِ جان! آشفته خوابی بود و کابوس

پشیمان را چه سود از ذکر افسوس

 

راز و نیاز

 

بیا راز و نیازی با هم اینک

فراهم شد اگر، سوز و گدازی باهم اینک

به دور از چشم ناپاکان، مدد از آبِ آتشناکِ انگور

تو در چشم ِترِ پیرانه سر، شرم و حیا دور...

نگاهم می کنی با گوشه ی چشمانِ مایل

فراموشم شود، غم بوده در دل .

چه بهتر، می شود در پرده رازی با هم اینک

 

راز و نیاز نوعی دیگر

 

اگر با ما یکی درد آشنا بودی چه بودی

موافق همره بی مدّعا بودی چه بودی

بماند رازِ پنهان همچنان در سینه تا او...

نگوید نیمه ی از ما جدا، بودی چه بودی

 

شوشتری نوع دیگر

 

ز شش در، خوب تر آوازِ محزون می شکافد سینه ی دشت

نهیفی سایه وار از کوچه برگشت

که می ترسد مبادا قصه تکرار

به زیر بار بیش از این یقین خم گشت و بشکست

 

بختیاری

 

چه خوش یک شب اگر بختم شود یار

بخواب آید مگر دیرینه دلدار

خروسِ منتظر را پرده ی شب، تا ابد مانا بماند در قفس بیهوده بیدار

فروزان مشعلِ عالم همانجا پشت دیوار

نتابد خیره سر مهتاب و گنجم را پدیدار

نبیند روی ماهش را خریدار

نمی خواهم به خوابم پا نهد هر دزد و طرّار

من و تنهای او دور از نگاه و چشم اغیار

هزاران گفتنی دارم که خواهم وقت بسیار

تو ای همدرد من تیر نگاهت را بگیر از چشم بیمار

 

موالف

 

موالف گوشه ای مأنوس ما نیست

که چشم تر، نمک سود است و بی خواب

درخت آرزو ها ریشه کن شد

کویرِ حسرتم لب تشنه بی آب...

شبم، تاریک و بی مهتاب حتی کرم شبتاب

اردکان 6/8/88

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:24 |